مثل بمب ساعتی می نبضم ... با خودم رفت و آمد می کنم"

خروس

 

 

            جغرافیای اسطوره در ناخود آگاهی جهات

با نظر به پیدایی اسطوره در خاستگاه قومی(بومی) بشر بنا به ضرورت های  اجتماعی و انتقال  خصوصیات عالی در انگاره های قابل لمس و انتقال ارزشهای هنجار محور و همسانی آنها در کالبدی متورم از واقعیت به همزاد و همسو پنداری این مخلوقات بی نقص یا کم نقص در وضعیت های مکانی و در زمانی ، و ایجاد روایتی با محوریت این موجود و چگونگی برخورد با محرکهای محیطی و موضع گیری خاص  این موجودیت با قدرت مطلق و زوایای پنهان تفکر انسان و پرداخت این روایت در حدود درک عموم پرداخته و بنا به وضعیتهای مکانی در زمانی ، این روایات و برخورد این موجودیت تحت عنوان اسطوره متفاوت بوده و این محور نوشت حاضر بوده به حد توان.

گاه این شکل گیری ها منشا انسانی داشته و اگزژره کردن یک شخصیت ، بنا به کارکرد اجتماعی و یا طرز تفکر او و برجستگیهای روایی با تغییرات تاویل و انتقال دهان به دهان و شاخ و برگ دار نمودن این وقایع در طول زمان تبدیل به گونه ای اسطوره با ویژگیهای عامه پسندشده.

اما تفاوت اسطوره های شرق و غرب به جغرافیای سیاسی، بازگو کننده ی تفاوت خاستگاههای متفاوت  اجتماعات انسانی است به گونه ای که می توان سیر این تاثیرات را در انسان کنونی و علایق و خصوصیات جامعه را  به وضوح تا ایجاد مکاتب و نحله های اجتماعی و سیاسی و گاهن دینی را مشاهده نمود.

در غرب و اسطوره های غربی می توان طغیان و سرکشی و  مخالفتهای عمده ای را از سوی اسطوره در مقابل قدرت مطلق و یا خدایان  و برخورد با اسطوره به شکل مجازات های دشوار را به گونه ای  رفتار متقابل بر شمردو قبول این مجازات از سوی اسطوره و عدم تسلیم از سوی او تبدیل به خصوصیت برتر او شده و او را تبدیل به مقامی برتر می نماید .( اجبار به بالا بردن سنگی عظیم به بالای کوه و تکرار این امر باطل)

و در شرق همسویی اسطوره با قدرت مطلق و تسلیم بی چون و چرای او در مقابل خداوند اسطوره را دارای برترین ویژگی او که همان اطاعت و آرامش یافتن است می نماید ، اسطوره برای نبرد با دشمن از قدرت مطلق کمک می طلبد.و البته  مقام اسطوره هیچگاه برتری نمی یابد (مگر به کارکرد و غلبه بر اهریمن).

اسطوره در شرق از سوی خداوند مورد آزمون قرار می گیردو ممکن است مقامش نزول یابد.

در غرب با گذشت سالها می توان پیدایی مکاتبی را به محوریت خصوصیات اسطوره های آن سرزمین شاهد بود ، در اروپا و خصوصن ایتالیا که زادگاه اسطوره های دوران طلایی این گونه باور هاست مکتبی چون  فوتوریسم ظهور میابد.

مکتبی که در مانیفستش طغیان و سرکشی را و جنگ و ایستادگی در مقابل ارزشهای انسانی را تنها راه رهای انسان می داند. مکتبی که آینده را ستایش می کند ،پیروانش را به سوزاندن کتابخانه ها و آثار هنری

ترغیب می کند و کشیده ی بر بنا گوش را پشتک و وارو را و قطار های پهن شانه را و هواپیماهی غول پیکر را  می ستایدو این زاده ی خواستگاه مردمی است که با ذهنیت خویش اسطوره های طغیانگر  را در ناخود اگاه جمعی بشر تزریق نموده اند و همانگونه که یونگ به جریان یافتن این نیروی شگرف باور داشت می توان  شاهد بروز گونه ای اسطوره در قالبی متفاوت بود. همانگونه که موسیلینی یکی از عوامل پر اهمیت ورود کشورش را به جنگ جهانی ، خواندن مانیفست فوتوریستها دانست...

و البته مکاتبی چون نیهیلیسم ، ابزوردیسم، آنارشیسم ، فاشیسم و.. را می توان از چنین طیفی با رویکرد اسطوره نگر  و بر پایه خواستگاه جمعی انسان یک جغرافیای محدودو جریان ناخود آگاهی بشر دانست.

و در شرق بروز مکاتبی بر پایه ی تسلیم و اطاعت و پیروی از قدرت برتر و گرایش به مکاتبی صلح طلب در برخی کشور های دارای سلوک کهن اجتماعی و ناب ماندن روایات باستانی و بروز آنها در نحله هایی چون بودیسم تائویزم و عرفان ایرانی و اشراقیون وو مکاتب بسیاری که می توان همسویی اندیشه در اسطوره ی شرق را در کالبد محصول اسطوره که همان مکتب تلقی می شود جستجو کرد.

آنچه یک ملت ساکن در کویر بدان می اندیشند و خواستار چنین وضعیتی هستند را در مکتب دین آن محدوده  می توان به سهولت یافت.درختان انبوهی که از زیر آنها نهر های خنکی در جریان است.

و درمناطقی که به لحاظ خصوصیات محیطی غنی محسوب می شوند مردم به چیزی فرای نیازهای مادی می اندیشند و چنین است که فلسفه و تفکر رشد کرده و بازتاب این اندیشه ها را در وضع زیست بشر به نتیجه میرساند .

بدینسان جغرافیای ملل بر خاستگاه و پدیداری اسطوره ها   کهن الگو ها نمونه های عالی وپیش فرضها ی بشر اعمال اثر کرده و پیوستارنگرشی به تفاوت فرهنگ بشر به قاعده ی مکان ارایه می دهد.

نوشتار بستری مناسب برای ثبت و عدم..

ادامه دارد  ...

مهدی بابادی
۱۳۸٩/۱۱/٩

 

زبان پریشی و محور بینا ذهنیت

 

بر مبنای موجودیت اثر گون نقد و ضرورت استقلال هر نقد به فرم مقاله ، و باور وجود پیشین نقد به اثر به مصداق اولین اثر نقدی بر محاط خویش به مثابه شکار بر دیوار غار

(انتزاع زبان و زبان انتزاع به بررسی تمیز و منفکی به دلالت پرسشی مانع )

الف : زبان پریشی در متن به غایت مولف به ارتکاب چنین وضعیتی رواست، و مولف با شناخت تئوریکی از زبان گونه ای زبان غیر متعارف را که پدیداریش به پریشانی ذهنیت مولف گره خورده را تقلید کند، و آن را تبدیل به تکنیکی در اختیار زبان قالب نماید،

نیاز شناخت مولف از این گونه تکنیک متداول به تجربه ی بیماری برای درک جامعی از این زبان بدل گردد، مولف بیمار است، و مولف دارای زبان بیماریست،

مولف دچار بیماری زبانی شده که تعمدن صورت پذیرفته، مولف اثر را دچار بیماری می کند،بیماری موجب مولفیت است، زبان پریشی کی از ویژگیهای مولف آوانگارد است و گونه ای گزاره های پرسش بنیان

ب : نقد به فرم مقاله و نظریه به فرم مرامنامه، می بایست از زبان پریشی دوری کند،

مقاله می تواند زبان پریشی را به عنوان یک اثر در خود جای دهد،و به ایجاد بازیهای زبانی در کالبد هدفمند خود تلاش کند، و به نظیر اثر در بعضی سطور به نفی اجزا خود دست بزند و نامش را قاعده کاهی زبانی بگذارد،

به پذیرش عدم تفاوت اثر و نقد می توان نقد را دچار تکنیکهایی از این دست نمود(آشنایی زدایی، ساختار شکنی، هنجار گریزی،جانشینی های فرمی ، مفهومی و معنایی، پارادوکسهای ساختاری ، عدم انسجام ساختار و عدم تبعیت از منطق متنی، ارجاعات درونی به دلالت منطق اثر،و شکس ت و رد نظریه های پیشین به عنوان ارجاعات بیرونی،ایجاد کنشهای فنوتیک (در حیطه ی مخاطب) ایجاد کنشهای پلی فنیک در اثر، قربانیگری معنا به نفع کلیت ماهوی اثر، و چنین گزاره های پرسش بنیان

ج : ورود زبان پریشی (هر چند به تقلید) راهی به ناخود آگاه جمعی  میبرد، و رابطه های بینا ذهنی  که قوت کارکردگرایی زبان است (به تحولات دانست دگر باشی زبان ) چگونه به ناخود آگاه جمعی که حال دچار تنوع دلالتهای معنایی و مفهومی شده ، مربوط است،

رابطه های بین الاذهانی همان ناخود آگاه جمعی است با تفاوت حیطه ی گستره ی زبان (لانگ) و نقاب ، سایه ، مادر، در  وقوع زبان پریشی به حیطه ی روان و زبان مرتبطند و بدون اینکه اثری فرآییند تکاملش را به متن بپیماید ، بینا ذهنی شده ، و متن شدگی تنها تحت حیطه ی مخاطب قابل تاویل است،و اینها همه پرسشند بدون نماد انتهایی که ساختار  خوانش حیطه ی مخاطب را دچار تکثر معنا می کند و از اهداف متن کنونی دور است.

اینکه جریان داشتن را به ناخود آگاه جمعی نسبت دهیم و سکون ذهنیتهای مشترک بشر را پدیده ای منفک از متن زبان مشترک و نهایتن ذهن مشترک بدانیم،

(چنانکه مرگ مولفیت را به ورود یت به این ترکیب ، می توان مرگ متن دانست ،به دلیل عدم نظر به مولف و استفاده از یت که چیزی جز متن نیست و آنچه شخص را به مولف تبدیل می کند و این مرگ می تواند در سطح متن اتفاق بیفتد و سپس مولف تیبدیل به موثر شده و فرایند تبدیل اثر به متن روندی معکوس میابد )

جدا سازی نقد به دو جبهه ی مخاطب و مولف(هر چند موثر بهتر می نشیند به گاهی که تالیف به متن رخ ندهد و در حدود اثر باقی بماند) می تواند به ابزاری کارامد برای پرداخت ذهنیت خلق و کشف و ذهنیت تاویل و فهم(تاویل تحت حیطه ی معنا ادراک به مفهوم، چنانکه در ایراد معنا و مفهوم به ترجمه به زحمت نیفتیم*) بدل گردد،

د : ورود بازیهای زبانی به مقاله  خود گونه ای پریشانی زبانی است،

 گمان ایجاد پارادوکس به مقاله ، مطایبه است (سرپیچی از قواعد و قوانین زبانیو پیامهای متضاد که به زعم پدر روان ، ایجاد تخلیه انرژی سرکوفته روانی و...) سرکوفتگیه روانی که کم نداریم که به خنده تبدیلش کنیم در قالب مقالات منفجره...

پایان پرسش اول

 

 

*connotation,denotation

 

 

برای برخورد با اثری پریشان می باید پریشان بود، یا اینگونه وانمود کرد، و می توان با نگرشی عقل محور به نقد اثری حس محور یا دگر عقل محور رفت، یا به ازای هر گونه اثر گونه ای نقد نیاز است، به قول دالی وقتی به سمت اثری سوریال می روی روش شناختت باید اینگونه باشد: روش شناخت غیر عقلانی بر اساس تداعی تاویلی و پدیده های هذیانی....

بدینسان هر گونه اثر گونه ای نقد می طلبد و حکایت نقدی جامع که به تنهایی اثری تلقی گردد کمی دچار لرزش و پرتش می شود. دلالت نقد و اصلن ذات نقد که بر چگونگی و چرایی چونان فلسفه ای با گرایش محدود، حال تصور نقدی  مبتنی بر پریشان احوالی و گریخت منطق  تقابلی و گاهن روایی و درون متنی و.....

نقد به موازات اثر در جریان است و نه سوار بر اثر، چگونه در اثری با تم پارانویا می توان به طرح پرسش و بیان چرایی گریز از زبان معیار و منطق روایی  پرداخت،و یا به تحلیل ساختارش کشید،

در برابر شطحیات که به قالب اثر ارایه شده چگونه خوانشی می تواند جدای از نقد در شناخت و ابتدایی ترین مواجهه  موفق باشد ، به لحاظ کارکرد گرایی حیطه ی مخاطب و تبدیل نمودن شطحیات به متن و...

چگونه شخصی که دچار وضعیت هذیان گویی شده تصمیم به ارایه ان به دشوارترین راه ممکن ، نوشتن آن می گیرد، و آیا در وضعیتی خود اگاه به ارایه ی هذیان که در قلمرو ناخودآگاهی در حال جریان است ، پرداخته، و اصلن شخص مورد نظر چه ضرورتی را در تبدیل تفکرات خود به زبان تفکر و زبان نوشتاری ، احساس کرده،

این یک عادت است، این  یک عمل دادایستی است، این اثر به متن تبدیل خواهد شد،

هذیان گونه ای ادبی است ، نام موثر و الحاق ان به اثر  اهمیتی دارد،و ...

ادامه دار...      مهدی بابادی

مهدی بابادی
۱۳۸۸/۱۱/۱٥

 

                                زبان ابزار

بازتاب مانیفست فوتوریستها چنان تحولی در بینش منتقدین در مبحث قدرت ادب و هنر در کنشهای اجتماعی پدید آورد که موجب بررسی دقیقتر جامعه شناسان و فعالان سیاسی نسبت به ابزاری بنام زبان شد.

زبان که بکار گیری ابزاریش با توانایی قلیان بخشی به احساسات مخاطبین ، می توانست در بزرگترین رخداد های  حول محور قدرت  ، کار امد باشد، چنانکه موسیلینی با خوانشی از مانیفست مورد نظر تصمیم به ورود کشورش به جنگ را  بی تردید عملی کرد.

سخنرانیهای رهبران احزاب و بکار گیری زبان موثر و راهبردی که به کمک زبانشناسان و مطالعه ی انها در خصوص تنظیم نوعی گفتار قابل تاویل  برای اکثریت مردم جامعه ، در سطوح مختلف توانایی تحلیل،حاکی از اهمیت این ابزار در بکار گیری پتانسیل مردم هر جامعه در پیشبرد اهداف سران ملل می باشد.

پدیداری این گونه  نگرش کارکردی به زبان، در جنگ جهانی دوم تبدیل به سلاحی گردید به نیت جذب و سلطه بر نیروی انسانی مستعد که به نحوی به بقا و سرنوشت جنگ مربوط میشد.

دریک سو آلمانها برای متقاعد کردن اذهان عمومی با ایدیولوژی های نژادی و متورم ساختن این واقعیت که جنگ تنها امید بشر برای دستیابی به صلحی  ایستا ست ، و در سوی دیگر کشور های  تحت سلطه نازیها ، با زبانی به عنوان زبان مقاومت ، تلاش می کردند جنایاتت جنگی آلمانها که با پشتوانه ی اهداف نژاد پرستانه (البته با بزرگنمایی)  به شکلی قابل لمس برای مردم دور ترین نقاط جهان  منعکس کنند. رادیو ها در این دوران به تاثیر گذار ترین رسانه جنگ  مبدل گشته بودند و با بهره گیری از برجسته ترین نویسندگان برای طرح مباحث روز  در دوسویِ میدان به رقابت می پرداختند، چنانکه آلمانها ایستگاههای رادیویی خود را به بیش از پانزده زبان مجهز کرده بودند .

البته ادبیات مقاومت به دلیل استفاده از پیش زمینه های مفهومی (مقاومت)  می توانست به سهولت احساسات مخاطبین خود را درگیر نماید.

در نهایت قدرت و تاثیر زبان به عنوان سلاحی کار آمد  اثبات شد ، اما با پایان جنگ مطالعه و بررسی پیرامون این ابزار نه تنها  متوقف نشد بلکه  به شدت سرعت گرفت و برای دستیابی به این الگوی متعارف و در عین حال  نا متعارف ( بنا به تحول ساختاری زبان و انعطاف شمایلش به ضرورت نیاز سیاست حاکم)  از سوی  رجال اگاه به این مقوله ، پشتیبانی ها و سرمایه گزاریهای لازم مبذول گشت.

از آن جمله ایجاد رشته های دانشگاهی حول محور زبان مستتر سیاسی (البته با  نام و نماد متفاوت) و ایجاد کار گروه های زبان شناسی و مردم شناسی ، و الحاق رشته های مدیریت بحران  در  دانشگاههای نامحسوس  که  از طرف بالاترین مقامات کشوری حمایت می شوند ( نه ساختمانی و نه دانشجویی و نه استادی)

زبان مقاومت در زمان صلح نیز از طریق رسانه ها و سطوح زیرین روابط  مردم

 ( سخنان درگوشی) به فعالیت مشغول است و در روابط دیپلماسی ملل نیز قبل از بروز هر گونه رفتار و اخذ تصمیمی از سوی یک مقام مسئول می توان آماده سازیهای اذهان عموم را در فعالیتهای رسانه در مدت زمانی پیش از وقوع  و بروز این رفتار ، مشاهده کرد.( کافیست حافظه تاریخیمان را تقویت کنیم)

حال آنکه ادبیات مقاومت را به گونه ای تعبیر کرده و زیر پوست افکار یک جامعه تزریق می کنند که کوچکترین سوظنی درقبال بکار گیری این ترکیب پیش نیاید.

با ارایه پاسخ به این پرسش که در وضعیت صلح چرا از نام مقاومت استفاده می شود می توان تحلیل دقیقی نسبت به انچه ادبیات مقاومت می نامند حاصل کرد.

مقاومت در برابر چه چیز؟

تفاوت میان اهداف سیاسی دو کشور همسایه را می توان تهدید برشمرد؟

اخذ تصمیمات سیاسی کلان از سوی همسایه را می توان به گونه ای حمله به تفکر سیاسی کشور قلمداد نمود؟

به چالش کشیدن زبان به معنای گستره ی  محدود و ابزار مراوده، و شناسایی ویژگیهای تاثیر گزار  و مسحور کننده ان، با شناخت علوم کهن و آنچه جادوی زبان نامیده میشد و در قالب سحر واژگان به مصداق علوم خفیه و بررسی ساختارمند اینگونه عقاید(ممنوعیت دینی در قبال اینگونه قدرت و ادعای مخرب بودن به صورت عدم آگاهی کامل) انسان کنجکاو را از تماس با اینگونه تاثیرات زبان دور می کرد.

تنها صاحبان قدرت می توانستند با در اختیار داشتن الگو ها و ضم این دانش متلاشی، به این ابزار دقیق و موثر به معنای گستره ی نامحدود (لانگ)دست یابند.

گاهی برخی جملات و سخنرانیها، و آثار متفاوت زبانی در مضامین مختلف به پرسشی منتج می شوند بر این مبنا که آیا تفکر دانشمند و ساختار مند علوم زبانی

در پشت این پاره زبان ها در جریان است...

با ارائه ی نظریه ی خلقت انسان از سوی زبان به تسلط این موجودیت هوشمند بر میزبانی بنام انسان ، و فرض مورد استفاده قرار گرفتن انسان از سوی زبان ،و این واقعیت که زبان نیازمند کالبدی برای ادامه حیات خویش بوده و هست.

این موجودیت به بررسی متفاوتی از شناخت نیازمند است که شامل الگوهای بیرونی حاضر نمی باشد، به دلیل تفاوت پدیدار شناسی در نظام منحصر به فرد زبان،و عدم مقایسه تطبیقی با جانداران و دیگر انگلهایی که چنین ساختار حیاتی دارند.

پس زبان مبسوطی مورد نیاز است به شناخت و مقابله با میل گریز پذیری زبان، و آنچه را که با بینشی هوشمندانه غیر قابل شناخت می نماید تا بتواند موجودیتش را در کالبد اجتماع انسانی ادامه دهد ، بی آنکه دچار مقاومتی از سوی ذهن پرسشگر انسان(البته این ÷رسشگری متکی به ورود و بروز رفتار های زبانی در انسان است)

چگونه می توان زبانی را بی تسلط زبان کنونی پدید آورد ، آنهم بدون استفاده از تفکری که به شدت به زبان باقیست.

و بدون تفکر به مقابله با آنچه میل به اختفا و گریز از معنا شدگی  را در ذات وجودی خود تکثیر می کند ، بعید است.

خلاصی از زبانی که موجودیت انسان را به او بخشیده و از مجموعه فعلی متمایزش کردهو در عوض برای حیات و تکامل خود میزبان را قدرتی بی حد بخشیده ، اصولن جایز است؟

آیا تغییرات ساختاری و دانست این مقوله که چگونه مورد استفاده قرار گرفته او را وادار به مخالفت با خالق خویش میسازد؟(بنا به تعریف خلقت انسان از سوی زبان)

متن اکنون سعی بر ایجاد پرسشی فرای دغدغه های ابزار بودگی یک میزبان را دارد و سعی بر گریز از سیر متعارف  زبان برای طی مسافت غایت مولف و تاویل مخاطب را دارد تا در انچه بیان کرده گرفتار نشود،

ادامه دار...                      مهدی بابادی

مهدی بابادی
۱۳۸۸/۱۱/۱٥

 

چیزی نوشتم به  ربط با آنچه  پسا غزل گفته شده

به بانیه این  نام و نشان

به آدرس pasaghazal.persianblog.ir

خانم حقیقت لطف کردند  قبل از جمع و جور کردنش پست کردند

سر به سرمان بزنید

درگیر باشید

همون مطلب بدون تغییر

                       از دور           پساغزل

حدود یک دهه از بکار گیری واژه هایی درشت  در ادبیات و مباحث تئوریک ادبی می گذرد، که یکی از جنجالی ترین این واژه ها پسای بزرگ ،که به پست معادل و ترجمان.

معرفی مکاتب و گرایشهای ادبی روزی به صدور مرامنامه ای(مانیفست) به جماعت هنر وادب اتفاق می افتاد ، گسترش مرامنامه به زبانهای دیگر نیز بدست صاحبان سبک صورت میپذیرفت(یا به نظارت ایشان) که در هنر ترجمان، سوء تعبیری به مخاطبان خارج از زبان کشور مبدا القا نکند - همانگونه که هنرمندان مترجمِ اکنون ما چنان صاحب نظرند که  در هنگام ترجمه نظراتشان را  در دهان مولف مرده می نهند و...

خاصیت مرامنامه ها موارد دیگری را نیز در بر میگیرد که کلان است و متن حاضر بی حوصله . مدتی  نظریه پردازان ادب بر آن شدند که تنها به ارائه نام و بعضی برجستگیهای یک نحله بسنده کنند تا تعریف و حدود بخشی به گرایش ،منجر به اسارت معرفه های  مرامنامه ها نشود چنان که اکسپرسیونیسم به ادبیات و نقاشی  دچار تفاوت هایی است که زبان کلام و تصویر هر یک به ضم خویش تعبیر کردند و این تنها نمونه ای کوچک است که در مکاتب دیگر شدت نیز میگیرد- (نظر بیشتر به ترجمه است )

ورود وضعیت پسا مدرن به دایره ی ادب و هنر و به دلیل گستره لایتناهی پدیده های این حیطه ،به سرعت  پیروانی در میان هنر مندان و نظریه پردازان ما پیدا کردو شیوع این وضعیت که برای هنر ما-به لحاظ جغرافیا -  بسیار خوشایند می نمود و جمعی را به تولید آثاری با تیتر و بر چسب پسا مدرن و اینکه نمی توان  گرایشِ اثرم را به حیطه ی این وضعیت رد یا تایید نمود ،دهان منتقدین را برای مدتی می بست- منتقدینی که جایگاهی در ویترین ادب و هنر دست و پا کرده بودند  و از ارائه ی چند خط از ویژگیهای پسامدرن به نوشتار عاجز.

ورود ترجمه هایی از منابع موثق و ایجاد و بروز گونه های آنتی ایسم که ناگزیر پس از پیدایش یک گرایش به دنبال آن رویت می گردند، باعث شد پس از مدتی شناخت بهتری از وضعیت پسا مدرن میسر گردد .

در این میان پیش انگاره ای متولد شد که به ابتدای هر نحله ای متصل می گردید ، موجودیت جدیدی به آن می بخشید و مخاطب نیز مشتاق برخورد با اثری فرای  گرایش نامبرده ، بال بال میزد. چنانکه هنر و ادب  یک مختصات مکانی قبل از ورود به وضعیت ساختار گرا و تجربه ساختار مندی در متون متداول-  با وضعیت پسای ان روبرو میشد .

اینک یکی از گرایشات نو پا و و در عین حال کهن سال *،  پسا غزل است که به دغدغه ای در محافل شعری مبدل گشته. به همین رو این گرایش را با آثار یکی از فعالان این مکتب ، مریم حقیقت بررسی میکنم (انتخاب ایشان به علت آشنایی با آثار و نگاهشان به گونه ای نقد تدافعی در قبال پساغزل است)

با  بررسی لا یه های اولیه این گرایش ترکیب پساغزل به عنوان نام ونماد آن، انتظار جهشی ساختار گرایانه در غزل ،به لحاظ فرم و محتوا میرود. از منظر ساختار گرایی ( با دیدگاه فرمالیستی) غزل ذاتن به ساختاری متوازن و متوازی متکیست ، و جهشی در شکست و گریز از هنجار های زبانی غزل در آثار شاعر قابل رویت است؟ ( به آثار دیگر شاعران پساغزل سرا نیز برای یافت پاسخ سری زدم)

پاسخ منفیست ، عروض به آثار، همانگونه پیروست که شاعران غزلسرای را ،پس هر چه پیش آمده می بایست گزینه دوم که محتواست را شامل باشد .
با تاملی در لایه های زیرین، تفاوت ساختار محتوایی به سرعت در دگر باشی زبان ،و بکار گیری نا متعارفات کلامی به نظیر گفتار روزمرگی و بازی زبانی که منتج به هنجار درونی متن شده پی می برم ، حال اینکه چنین خصوصیاتی را البته، بی رمق وکسل در غزل های امروز  ، به تکرار مشاهده کرده ام . ارجاعات برون متنی در اثار حقیقت ، به اقسام گوناگون به نکات قوت اثر مبدل شده اند، چنانکه گاهی بدون شناخت این پیش فرضها  و نمونه های عالی، برخورد با اثر را دشوار میسازد.اما در کل  می توان این گرایش را دارای طیف وسیعی  مخاطب دانست و اذعان داشت آثار حقیقت روشنگر این مطلب است که وی از زاویه ی آگاهی به جریانهای متداول شعر امروز نگریسته و به دنبال تحولی چشمگیر و فرای غزل امروز  بوده و آن را بنام پسا غزل ارائه کرده است0 (البته  قسمی از اثار حقیقت را نمی توان فرای غزل دانست چرا که وی برای نیل به هدفش زمان و مصائب  بسیاری  را پیش رو دارد ) 

آنگونه که دانته در فصاحت عامیانه نو آوری را به پیروی از ساختهای پیشین ،نفی و به ایجاد و ابراز گونه ای متناسب با زمانه و زبان زمانه توصیه میکند و مولف را به نو اندیشی فرا می خواند و نه تکرار و تقلید  نو اندیشیِ مولفین برجسته ی پیشین0

شاعر به اثرش نام می نهد،بدینسان که غایتمند به سرودن پساغزل می پردازد و به گونه ای بر اثرش نقد می نهد و به دفاع از اثرش و گرایشش در مقابل مخاطبین و منتقدین بر می خیزد،حال آنکه این وظیفه منتقد ادبی است که اثری را در حیطه ای شناسایی و بررسی کند (کم نیست از این گونه اتفاقات نادر در هنر و ادب ما)

دچار کج فهمی شده  متنی که به لحاظ وجود اشاره ای -پسا- به سرعت در پروتو تایپها ی ذهنش پسا مدرن تداعی شده.
سوء تعبیر شده  ، هرچند تنوع تاویل هم گونه ای سو تفاهم است و تعبیر به دلالت هر مخاطب
 یک نگاه- اما متون غایتمند سعی بر شکست ساختار متکثر تاویل دارند .
اینکه
 گزاره ی پسا غزل تنها به  اشتراک  -پسا -ارجاع به پسا مدرن داده شده-      استفاده از  پیش انگاره ای بنام  پسا، این تردید را موجودیت می بخشد که  با چیزی شبیه به پسا مدرن روبرو هستم؟(غزل پسا مدرن)
در حالیکه بودریار به صراحت یکی از برجستگیها
 و یا ویژگیهای پسا مدرن را بی توجهی به قالب  ساختارمند میداند-به تعبیری یک متن پسا مدرن را در حذف و جابجایی کلمات و حتا سطور و بخشی از  اثر مقاوم  میداند بدون اینکه به ساخت کلی اثر-ساخت واسازی شده - ضربه ای وارد شود .پس  در همین ابتدا اشتراک گونه ای موزون و متوازن و مقفا -غزل - با اثری پسا مدرن منتفیست.
بدون پرداخت به
 ویژگیهایی نظیر مشارکت مخاطب در کشف اثرو...
پسا غزل تنها سعی بر ابراز موجودیتی فراتر از
 فرم -و ایجاد محتوای متفاوتی بنا به ایجاب تاریخ مصرف اثر و برخورد گونه ای مخاطب، متفاوت است .

شاعر پساغزل معتقد است که :قائل به رعایت هیچ چهار چوبی نیست و در پساغزل ما با هیچ چهار چوبی روبرو نیستیم 000

اما نفی این گفته به وضوح در آثار این شاعر- مبرهن است که مگر رعایت عروض و یا وزن و ریتم و ضرباهنگ و نهایتن نوع نوشتار اثر در فرمِ محض ، رعایت و حتا اتکا به چهار چوب نیست و اگر چنین وضعیتی را در محتوا دنبال کنیم نیز چنانکه کوششی برای رضایت فرم نهایتا بر  محتوای اثر، تاثیر گذار است 0

 

با بکار گیری نظرات مشترک بنیانگذاران پسا مدرن ، بخصوص ریخت شناسی یک اثر پسا مدرن و به اشتراک نهادن آن با مکتبی چون غزل ، چنان این خصوصیات به چالش کشیده می شوند که نمود طنز گونه پیدا می کند 0

مقایسه ترکیب ناهمگون و سلبی غزل پست مدرن و پسا غزل نیز از مباحث کج بنیان این روزهاست که اگر مخالفت با آن از زبان دریدا و بودریار و لیوتار و دیگر بزرگان شنیده شود به عدم  صلاحیت در تشخیص، مورد سرزنش قرار می گرفتند.

به نحوی ابتدایی ترین خاصیت یک اثر پسا مدرن (شعر) همان مقاومت ساختار کلی اثر در ازای ساخت شکنیِ فرم است که پس از تغییرات ناچیزی در بین سطورکه به شکل حیرت انگیزی به هم شباهت دارند ،بنیان غزل کنار میرود و در ابتدایی ترین آزمون، غزلِ به اصطلاح پسا مدرن مردود شناخته شده و در دایره ی اثار پسا مدرن نمی گنجد و تنها می تواند مشترکاتی  با این وضعیت شعری پیدا کند.

فراموش نشود که ساختار فرم به شدت در قواعد و قوانین زبانی اثر پسا مدرن موثر است  

و صرف داشتن خصوصیات مشترک برادریش ثابت نمی شود.

البته پسا غزل از این تردید مبراست و ادعای نسبت فامیلی با پسا مدرن را ندارد و تنها از برجستگیها و نقاط و نکات قوت  این وضعیت  وامداری می کند  تا پسای وضعیت غزل را عینیت بخشد  و دلالت معنایی و مفهومی نوینی به غزل - واسازی شده- ببخشد.

آثاری که به عنوان پسا غزل ارائه می شوند به ضم اینجانب تنها غزل زمانه هستند که از تکرار ایجاد بافت شاعران پیشین(که آنها نیز از کلمات و ترکیبهای متناسب و گاه پیشرو از زبان معیار دوره خویش بهره جسته اند) سر باز زده اند و به ورود ترکیبات و گزاره های معاصر  در قالب متعارف غزل  پرداخته اند.

بی شک در صورت وجود موبایل در زمان حیات حافظ  ، نام این وسیله  در دیوان وی ثبت میبود ،زیرا بسیار یاز غزلسرایان به تحولات و امور واقع در زمانه خویش بسیار دقیق بودند و از ورود این امور به شعر ابایی نداشتند 0

با نگاهی سلبی  و استفاده از  دانش تاریخ و تاریخ ادب می توان وجود عناصری را در قرون پیشین جستجو کرد که از  نگاه غزلسرایان مخفی مانده یا بنا به هر دلیلی مورد استفاده قرار نگرفته است؟(گفتار عامیانه و اصطلاحات زبانی نیز در این حیطه اند)با توجه به این مورد چه چهار چوبی در غزل موجود است که پسا غزل آن را نادیده می گیرد یا به تعبیری به آن قائل نیست 000

اینکه آیا پسا غزل را می توان نحله ی نوین ادبی دانست ؟

پاسخ را می بایست در سیر تکاملی یک نحله تا روزهای درخشانش  جستجو کرد و امید که مریم حقیقت، تورج بخشایشی ...و دیگر  بانیان این گرایش ، با کشف و خلق آثاری درخور یک مکتب نوین ادبی،  مباحث مطروحه ی این متن را کامل کنند0

غرض اینکه، انشعاب از نحله های  کلان ادبی  باید در آثار مولفان ، اعتبار یابد 0

                                              مهدی بابادی

 

به خاطر اشاره شماری از مخاطبین و علاقمندیشان به دستور زبان:

ضم به معنای جمع بندی و نه زعم که به حدس و گمان معادل و به تردید دچار.

(می ترسم هیچگاه خدا دست از سرمان بر ندارد تا زمانی که  دستور زبان را باور داریم. )  نیچه

مهدی بابادی
۱۳۸۸/۸/٢

 

ذهن من کهیر زده آقا مرا ببخش

از چشم آن دخترک اسلحه فروش بیرون آمده بود و در ابتدای هر

جمله نقطه می گذاشت

. کاش ت و برداش ت باشی همه ی جمله را

. انگار از داخل حرکت می کند

. یکی با من تماس بگیرد

. آقا من از صمیم قلب غلط کردم      دیگر در ابتدای هیچ نطفه ای

نقطه نخواهم گذاشت

آقا این یکی خوشدست ترینشونه   

  روسی و از نژاد اصیل دور برده

 یا اونو بخر یا به من تجاوز کن

. او بحران واداشت شعرم را دزدید و چاپ کرد

. همه ترکه هایت را خواهم خرید به تن به جان و به یتیت افعال

عربی

. من از نامه می ترسم و از بیرون و از اخبار سراسری

.من تلفظ نادرست اسلحه را در دست گرفت و دیگر نقطه نمی خواهد

 شلیک

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٧/٢

 

  ثابت کنید 

یک سطل وارونه را در نظر بگیرید و یک شب برفی را بعد یک 

شعر که تکانتان بدهد

 بروید روی سطل بایستید و کف دستتان را بگیرید رو به آسمان

 برف

میاد میشینه کف دستتان

 اگر سطل لق بزند تمرکز کنید تا ثابت شود هم سطل

و هم  به خودتان

  آرام آن شعر را زمزمه کنید تا تکانتان بدهد و سطل لق بزند

و شما ثابت کنید

حالا شما مهارت این را دارید که با سه چیز دیگر ادامه بدهید-

  جای سطل چهار پایه

 جای برف طناب

جای شعر یک چیزی که تکانتان بدهد 

 این تمرین به شما کمک می کند چیزهایی که در اطراف شما در حرکتند را ثابت کنید

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٦/٢۸

 

زبان خاکستری ،پیوستارگرایی موثر

نشانه به سبب اختفا در تقابل معنا به تفاوت متکی ست یا تناقض- که پارادوکس به لحاظ کج فهمی به معادل گیری بیمار و به روایت دچار . تقابل های دو به دو ایجاد تاویل در تفاوت میکنند نه در معنا به این نحو که مخاطب کلام گونه ای اشاره ی مستتر را به تفاوت گونه ی  آشکار- نفی به مثابه درگیری چرخ دنده محیط به ازای هر نشانه- البته در مورد استعاره دگر گونه مصداق دارد-

نام بری از نوع خاص سیگار تفاوت یک گونه با گونه نامبرده نیست که در حیطه ی مولف بکار گیری یک نام-وینستون-به معنای نفی گونه های دیگر نیست و تنها مستتر نمودن نامهای موجود در دایره دانست مخاطب-

تاختن به نظر تقابل دو  ها- تنها پیوستار نگری را به چالش می کشد که معنای مطرودیست در قبال گزاره  گرایشات تقابلی و چنان سطحی که انگاره های ریخت شناسی متن را نا شناخته به سمت سلب اختیار پدیده در بازنمود متکثر معنا گرویده.

درخت- نه هر آنچه درخت است-  دایره دانست مخاطب به هر اندازه محدود ،

توان تفکیک پذیری این تفاوت را در چه مدت پاسخگوست-

و اینک تقابل درخت با مجموعه ای مستتر از دالها به راحتی مخاطب را دچار تاویل غایتمندی در شناخت درخت می نماید

اول اینکه در نظر تقابل های دو نیامده تقابلی متوازن  پس در این معادله تک واژ به تقابل با کلان تعریفی تواناست

دوم شناخت مجموعه و نوع قرار گیری نشانه های مستتردر آن به محوریت نشانه های تصویری وتیتر گون دایره اطلاعات شخص و درگیری آن با کد های ارایه شده از سوی اثر-  در فرایند تبدیل به متن- میباشد.

اینکه مجموعه از چه نوع  فرایندی جهت کشف داده ها و نمادسازی آنها استفاده می کند در تحمل مطلب حاضر نیست ، اما امکان تنوع در این واسازی دور از ذهن نیست به مصداق نگرشی هرمنوتیکی در قالب نقد بر این نظر-

دوپرسش - ارائه ی یک نشانه  ، نفی باقی نشانه هاست- و تفاوت نشانه ارائه شده مخاطب را دچار تاویل وتفهیم نسبت به نشانه مورد نظر مولف است-

در مورد صفات صادره از مولف به متن-با نگرشی تحت حیطه ی مولف-

میتوان تقابل را توان تاویل قلمداد نمود به این شکل که بالا- به عنوان نماد ارائه شده در تفاوت با نمادی دیگر-پایین-  قابل فهم بوده و به لحاظ پیوستار نگری مطلب به اینجا ختم نمیشود که اگر در ارجاعات درونی متن- بالا به ساختار کلی متن متکیست به لحاظ تاویل بی ربط به غایت مولف وچقدر بالا در تفاوت چقدر پایین گزاره تقابلی قابل فهم بوده و نه در تضاد با گزاره ی مستتر و اینکه مجموعه پیوستار های صفت در حیطه ی هرمنوتیک متن چه نقشی را بازی می کند

اداعای جانشینی تفاوت در ازای تناقض و تضاد به منظور وجود پیوستار خاکستری میان تقابل های دو ، به تعبیری تازیدن به نظر تقابل  ابتدا به استفاده از لغت تقابل که بار معنایی با پیش فرض تضاد در ذهن مخاطب ایجاد می کند ، حال آنکه میان سفید و سیاه تنها تفاوتی ساختاری نمایان است که وجوه مشترکی دارند ،به زبانی هر دو رنگ ،عناصری بصری ،حاوی تاثیرات فیزیولوژیک،دارای  ابعاد کنستروکسیون و اکسپرسیون و... پس با دارا بودن این تعداد نقاط مشترک نمی توان کاربرد تضاد را که بر پایه ی ساختار و محتوا در زبان معیار در سدد نفی یکدیگرند به این مقوله مرتبط دانست-کما اینکه برخی شناخت مفاهیم را به درک مفاهیم متضاد نسبت میدهند و تضاد را زبانی برای درک گزاره های تقابلی می دانند-

با تایید این نظر که تقابل جایش را به تفاوت برای درک بهتری از این تئوری بدهد

و پذیرش پیوستار نگری در نظریه تفاوت دو ،دچار ایرادات فاحش و مبرهنی ست که کلیت تئوری تقابل دویی- را  بی ارزش جلوه میدهد-

اما ارائه ی یک نظر ادبی در ترجمه چنان دچار تحول میشود که نمی توان معادل گیری های ترجمه را مصداق بارزی برای رد یا تایید آن دانست و تفهیم و نقد یک تئوری می باید به زبان مولف صورت گیرد-

به ناچار و با حدود وسیله به بیان هدفی میپردازم که در کلیت طرح پرسش ...

ادامه ای در کار نیست که درب کارگاه باز بماند به شراکت کشف

                      مهدی بابادی                       

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٦/۱۱

 

  بونانازرا

     

   مواناری بوتاتانگو دلاوی            جلاسی کوتناباری دناوی

 فرینوری بواندوری گلاشر             زریری تا بنا پوفا براشر

جهیکو لازی اماری تنابو              فماژی لای انانی شنابو

   کنابوزه ویالوتی گبارا              فتش رافی زبا شمبا گمارا

  ببندافی لبوریج قبوشک             پسی جالوفماریتو  کهوتک

بداری پوتناری شی لبا پس             فری فاحالیه کاراتراجس

 

                                    

 

 سیاه : ای دو ای چهار

   سفید : سی هفت سی پنج

      سیاه : سی جی ال    اف سه

          سفید : سی بی هشت  سی شش

 سیاه : دی دو  دی چهار

   سفید : ای پنج × دی چهار

       سیاه : سی اف سه × دی چهار

 سفید : ای هفت    ای پنج

      سیاه : سی دی چهار   اف پنج

            سفید : سی جی هشت  ای هفت ؟ ؟

          سیاه : سی اف پنج     دی شش +

 سفید : پدر سگ              

 

 

 

 

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٥/۳۱

 

            

   نمایشگاه نقاشی من در اصفهان به تاریخ ١٠ تا ١۵ مرداد ٨٨

 

 

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٥/٢٥

 

چشمهای زیادی وجود دارد

موضع گیری در مقابل آثار مبتنی بر جهشهای ساختار گرایانه در حیطه ی هنر و ادب که گاهی به سرکوب ایده های خلاقانه و نو آوریهای جریان ساز می انجامدو در خوشبینانه ترین حالت به لرزش دست و دل مولف در برخورد با آن و نهایتا تکرار فرمهای ادبی هنری و اکتفا به چند ترفند و بازی زبانی و تولید محصولی با ترکیبات عموما بنجل و بسته بندی متفاوت،که روانه قفسه های بازار روز و باقی ماجرا...

متن حاضر این گونه موضع گیریهای مخرب را در دو حیطه ی موثر و مخاطب با توجه به تاثیرات متقابل بر یکدیگر بررسی می کند.

هنگامیکه اثر تحت تاثیر فرآیند خاصی موثر راوچگونگی بروز و ادامه خلاقیت را  بدست می گیرد هنرمندخود را بی قید و بند از قواعد زبانی حاکم در ارائه اثری با کمترین ارجاعات بیرونی می یابد وآیا این گونه رهایی که به تعبیری همان نو بینی و نوگویی است ادامه می یابد ؟

در این مرحله کشف یا خلق اثر با کوچکترین کنش بیرونی تغییر می کند و فاکتور های باز دارنده سرو کله شان پیدا می شود و تبدیل به خواستگاه اعمال نکات منطقی در فرایند تبدیل پدیده های هذیانی و سیال به ساختار اثر می شوند

(و این ابتدای ویرانیست). مصداق این گفتار شروع خلاقانه و هنجار گریز و ناگهان بازگشت به وضعیت عرف در آثار هنری و ادبی حال حاضر .

اثر دچار کشمکشهای ساختاری در میان دو قطب با جاذبه های یکسان که در فضایی خلا گونه معلق شده ، این کشمکشها در نهایت باقی می ماند و این اثر است که در صورت عدم پاسخگویی به کنشهای ساختار گرایانه دچار شقاقی قابل رویت می شود00

گریز از قواعدزبانی و ایجاد تضاد ساختاری و معنایی در اثر ،مخاطب را وادار به واکنش و در ادامه تخلیه انرژی سرکوفته روانی از سوی مخاطب صورت می گیردو این واکنش مهمترین برخورد مخاطب در برابر آثار پیشرو که گونه ای موضع گیری است با مغایرت در پیش فرض ها و کهن الگوهای ذهنی مخاطب با اثر پدید می آید،برهم زدن این باور ها می بایست از طرف موثر به صورتی پلکانی یا متناوب صورت گیرد تا در فرآیند تاویل و تداعی اثر و واکنشها به مثابه تفاوت و نه تضاد ظهور کنند.

مواردی از قبیل شهرت موثر،موضوعات مورد نقد در اثر و نقض باور ها و اعتقادات مخاطب و گستره اطلاعات او در جریانهای نوین ادبی،هنری و...د رچگونگی ابراز مواضع از سوی مخاطب اهمیت فراوانی دارد.

(شناخت شخصیت مخاطب در حیطه ی روانکاوی مخاطب می گنجد و از دایره بررسی این متن خارج)

پذیرش تکثر معنا و تنوع تاویل با ارجاع به هویت هرمونو تیکی هر اثر از سوی موثر می تواند در چگونگی کشف یا خلق اثر تاثیر بسزایی داشته باشد.

بدیهی است که تنوع تاویل اثر و بررسی برخورد مخاطب ،پیش بینی بروز گونه های رفتاری او را نیز متنوع میسازد امابا نگرشی کلی پیرامون رخدادهای رفتاری مخاطب می توان نقاط و نکات مشترک را در میان مخاطبین اثر مورد بررسی قرار داد.

سعی متن حاضر ایجاد نگرشی کلی در مورد موضع گیریهای مخاطبین در برابر آثار مبتنی بر هنجار گریزی و ساختار شکنی آثار پیشین است که منجر به رشد و تغییر جریانهای ادبی و هنری شده است و سعی بر تربیت مخاطب خود  در برخورد با این دگرگونی های پیشرو دارد.

طیف عظیمی از مخاطبین حال حاضر هنر و ادب ما بی اطلاع از شیوه های نوین نقد و تحلیل اثر در ابتدایی ترین برخورد با آن و بدون تحمل کمترین زحمت در بررسی لایه های مختلف آن و تغییر نوع خوانش همسو با تحولات ارائه تالیف ، به تعبیری تمامی شیوه های نگارش را با یک نگرش یکسان دنبال می کنند (به عنوان مثال  یک اثر انتزاعی را می توان با روش نقد اثری واقع گرایانه مورد بررسی قرار داد؟) باید دانست که خلاقیت در ارائه اثر در حیطه ی موثر به خلاقیت تاویل در حیطه ی مخاطب بستگی دارد .

 یکی از مباحث با اهمیت در این مقوله پرداخت و شناخت نظریه هایی از قبیل مرگ مولفیت ،قاعده کاهی زبانی ،و مواضع دریدا در این باره است که هرکدام را می توان جداگانه با آسیب شناسی مخاطب مرتبط دانست.

در مواقعی مخاطبین در مقابل اینگونه واسازیها به واکنش غیر قابل پیش بینی که همانا بالا بردن ارزش اثر به دلیل عدم تاویل و تفهیم است دست می زنند.

چه بسیار مولفانی که به علت دور ماندن  از اتهام پیشتازی ،خلاقیتهاشان را در آثاری ارائه کردند که هیچگاه از کارگاه وانبار و زیر زمین بیرون نیاوردند.

در نهایت با توجه به اینگونه برخورد ها و مواضع،تاثیراتی که از جانب مخاطب به هنرمند  قبل و هنگام خلق اثر بر وی تحمیل می شوند ،در آخر در اختیار مخاطب قرار خواهد گرفت و به صراحت می توان اذعان داشت که تغییر جایگاه موثر و مخاطب و تاثیرات این دو قشر بر یکدیگر تداوم خواهد داشت.

روزی خواهد رسید که هنرمندبی دغدغه در چگونگی قضاوت بر آثارش رها و آزاد ،بی حد و بی قید، بیافریند؟

روزی خواهد رسید که مخاطب در برخورد با آثاری خارج از زبان معیار و پیش فرض هایش ، بینشش را جهت جهت تاویل اثر، تربیت و تقویت کند؟.

                                                        

                                                                               مهدی بابادی

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٥/٢٠

 

     تخمهای فمینیستی

مرغهای تپل فمینیست در پوشش کلاسهای خیاطی دور هم جمع

می شوند

چشمهاشان را می بندند و تکرار می کنند

من پرنده هستم

پس پرواز می کنم

مرغهای تپل فمینیست که گاهی از حرامزاده استفاده می کنند 

گاهی شرکتی

در پوشش کلاسهای آشپزی دور هم جمع می شوند و فریاد می

زنند

مرگ بر خروس

و فردا صبح با سرو صدای فراوان تخم می گذارند

مرغهای تپل فمینیست که  جلسات چند منظوره شان را زیر پوشش

تلویزیونی می برند

سیاسی می شوند

قُد قُد می کنند

و صبح ها با شنیدن بانگ خروس

 جلوی آینه می روند

مرغهای تپل فمینیست  کافیست نیمه روز پرده ها را بکشی تا

خمیازه بکشند و فراموش کنند که مخاطبشان مردیست به نام

خروس 

و قرار است در آشپز خانه با آن وضعیت سانسور شوند

مرغهای تپل فمینست

کافیست بپرسی به چه وفاداری؟

 تا بگویند

به تخمم  -

 

 

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٥/۱۸

 

 پوستر نمایشگاه نقاشی

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٥/۸

 

یدالله نگاهی معترض

رادمان

یدالله  داستانی از مهدی بابادی

 

داستان یدالله را شاید بتوان از چندین چشم انداز نگریست . هر چند در برخورد نخست از آن رو که یدالله در گونه ای ادبی _ داسـتان _ ارایـه شده است ، از چشم انداز ادبی داستانکی فاقد مشخصه یِ قابل تامل ادبی ارزیابی می گردد ، اما شیوه یِ برخورد ویژه یِ یدالله با واقعیت که در ادامه بررسی می گردد موجد بینش زبانی خاصی می گردد که اگر نه از چشم انداز ادبی ، از چشم انداز زبانی قابل تامل است . نهایتاً اینکه یدالله را از دو چشم انداز به عنوان نمونه بررسی می کنیم ؛ نخست از منظر زبانی و سپس از منظر تبارشناسی .

 

1.                         تورم واقعیت

داستان یدالله از چشم انداز زبانی روایتی ساده و خطی و کاملاً _ البته به جز چند مـورد معـدود استثناء که البته در کاربرد روزمره یِ زبان نیز قابل مشاهده اند _ مقید به دستور زبان است . بدین سبب پیش فرض های نهفته در سیستم روایت خطی و نیز دستور زبان شدیداً بر یدالله حاکم می گردند ؛ اما از سوی دیگر ویژگی خاصی در یدالله قابل پیگیری است که در سویی متفاوت جریان می یابد . این ویژگی عدم رعایت منطق علت و معلولی در توالی گزاره ها است که این منطق از مختصات روایت خطی است . با به اغتشاش کشـانیدن روند پیگیری روایت از طـریق تخـطی از منطق مـذکور ، آنچه حاصل می شود گونه ای طنز در روایت مبتنی بر تشدید و به افراط کشـانیدن حضور واقعیت روزمره است ؛ به گونه ای که واقعـیت روزمـره یِ بکـار رفـته اندک اندک توان واقع نمایی خویش را از طریق ترفند مورد بحث از دست می دهد .

این مساله دار کردن واقعیت از طریق متورم ساختن آن را شاید بتوان با یکی از مولفه های بینش بودریاری تحت عنوان hyper reality _ البته با تسامح _ به قیاس کشانید .

یدالله با ترفند متورم سازی واقعیتِ انسانی که همان واقعیات روزمره است ، به بازنمایی مبتنی بر تشکیک در واقعیت به عنوان امر مستقل می پردازد که این رویکرد را می توان رویکردی آوانگارد به خودی خود تلقی نمود . می دانیم که از ویتگنشتاین دوم به بعد و به ویژه با تحلیل های درخشان نیچه ، واقعیت یا امر واقع برساخته یِ زبان _ در اینجا بیشتر لانگ مد نظر است _ تلقی گردیده است ؛ و ترفند مذکور به خودی خود به ویژه در زبان فارسی ، رویکردی جسورانه و آوانگارد می تواند باشد اما در یدالله به حد کارکرد نرسیده و صرفاً در حد طرح ایده باقی می ماند . حال آنکه گونه یِ ارایه یِ یدالله گونه ای ادبی اتخاذ شده و به کارکرد کشــانیدن چنین ایده ای می توانست به اثری درخشان بینجامد . برای عدم دستیابی ایده یِ مذکور به کارکرد در یدالله شاید حداقل دو علت را بتوان برشمرد .

نخست همانگونه که پیشتر هم آمد ، تقید تام گزاره های یدالله به دستور زبان است . شاید دیگر نیازی به بازگویی نباشد که دستور زبان به ویژه در فارسی به شـدت متضمن و نمایاننده یِ پیش انگاره هایی است که از ایــده یِ زبان به عنوان رسانه ای شفــاف منتج می گردند .

دوم آنکه نحوه بروز ترفندِ به کار برده شده از سوی یدالله نه در سطح دالها و از طریق بازی های زبانی است ، بلکه آنچه اهتمام یدالله را به تمامی به خویش مشغول می دارد سیر در مفاهیم متصورِ از پیش حاضر است . و این روند ، مبتنی بر تک سویه انگاشتن سیر تداعی و تک قطبی پنداشتن برخورد هرمنوتیکی در برخورد با چنین دال های روزمره ای است . حال آنکه اگر بخواهیم از اصطلاح فرمالیست ها سود ببریم ، باید گفت فرآیند آشنایی زدایی در یک اثر ادبی دیگر نه بر پایه یِ تقابل زبان ادبی _ زبان روزمره ، بلکه بر اساس تقابل زبان اثر _ سنت ادبی پیشین است . بدین فحوا که خالق اثر ادبی نه تنها در فرآیند آشنایی زدایی بایستی به زبان روزمره که در آن از زبان همچنان ایده یِ ویتگنشتاین اول یا همان تصویر امر واقع جاری است ، نظر داشته باشد ، بلکه باید از قرارداد های ایجاد شده در سنت ادبی نیز آشنایی زدایی کند تا بتواند به برجسته سازی مورد نظر این فرآیند دست یابد . عدم التفات یدالله به این نکته و دارا بودن ذغدغه یِ صرفاً مفهومی که در برخورد هرمنوتیکی سودمند نخواهد بود ، دلیل دوم بدون کارکرد ماندن ترفند به کار رفته است .

نکته یِ دیگری که در این چشم اندلز قابل ذکر است گریزِ هر از گاهیِ شیوه یِ روایت ساده و خطی به گونه ای روایت نمایشی است که از طریق کاربرد نقل قولی بروز یافته است . این حضورِ از منظرِ منطق روایت خطی  بدون توجیهِ نقل قولهایی در میانه یِ روایتی که به اسلوب دانای کل اتفاق افتاده ، اندکی توانسته از ملالت حاصل از شیوه یِ دانای کل به ویژه در ادبیات معاصر ، در یدالله بکاهد و گاهی نیز این گریز در مواردی چون " کاغذ : خداحافظ " یا " سکینه از آشپزخانه : با کدام یکی آفتابه را می گیری ؟ " در میانه یِ روایت خواب یدالله و نیز برخی دیگر از نقل قول های سکینه حتا تاثیر گذار نیز می تواند باشد .

 

2.                         تبار تراشی یک آیین

شاید برجسته ترین و قابل تامل ترین وجه یدالله را بتوان در این چشم انداز یافت . از این چشم انداز یدالله داستانی است به شدت ایرانی . از این چشم انداز شاید یدالله را بتوان بازنویسی اسطوره ای معاصر دانست . اما چرا " تبار تراشی یک آیین " ؟ در جملات پایانی یدالله می خوانیم " در روستا سالی یک بار مردم دور هم جمع می شوند و به یاد یدالله همه با هم نود درجه خم می شوند " . می بینیم که با استفاده از قالب داستانی ، در نهایت یدالله سعی در بازنمود حرکتی دارد که تبدیل اش می کند به یک آیین سالیانه . از آنجا که این حرکت آیینی حرکتی است به طور مفهومی سلبی که در سطر نخست یدالله بدان اشاره شده است ، نخستین مشخصه یِ متمایز این آیین با تلقی رایج از آیین که عموماً مفهومی ایجابی است رخ می نماید . سیر معکوس مبداء به مقصد _ معکوس در قیاس با روند متعارف تبارشناسی که از مقصد که می تواند یک آیین باشد به سمت ریشه های پیداییِ آن است _ ترفندی روانی است تا موجه بودن سیر و نتیجه را تقویت نماید . به طوریکه با مستمسک قرار دادن این ترفند پیش از شکل گیری پرسش ، پاسخی ارایه می گردد تا در نهایت با در نظر گرفتن تمهید طنز به کار گرفته شده که پیشتر بدان اشاره شد ، به گونه ای همزمان هم پرسش اولیه یِ توجیه کننده یِ لزوم تبارشناسیِ مفهوم مستتر در حرکت تبدیل شده به آیین _ که این خود در راستای همان ترفند متورم سازی واقعیتی انسانی  یعنی خم شدن است که می تواند نشانه یِ تعظیم و تسلیم گرفته شود ؛ به سطر نخست یدالله رجوع گردد _ ایجاد شود و هم مساله دار کردن مقصد یا همان حرکت آیین شده . از شیوه یِ به کار گیریِ واژگان و طراحی اتفاقات و شخصیت های مندرج در یدالله ، احتمال شدیدِ در نظر گرفتنِ مذهب و آیین های مذهبی به عنوان موضوع پیش رو در یدالله به ذهن متبادر می گردد . همه اذعان داریم که فرهنگِ حتا کوچه بازار ایران به شدت رفتاری مذهبی دارد و حتا بنا به تجربه در افرادِ به اصطلاحِ پدر بزرگ هایمان " لامذهب " . از این رو چنانچه یک فرد ایرانی مقیم داخل را از هر سنخ و با هر مدعایی تحت رفتار شناسی قرار دهیم ، بسامد رفتار های آیینی _ خواه مذهبی یا ملی یا هر گونه یِ دیگر _ چنان بالاست _ البته بایستی متذکر شد که این امر به طور محسوسی از متولدین اواخر دهه یِ اول پس از انقلاب پنجاه و هفت رو به محو شدن می رود _ که چنانچه بتوان از بیرون گود نگریست در مراحل سه گانه یِ فرآیند مدرنیزاسیون مطروحه یِ اسکات لش در " جامعه شناسی پست مدرنیسم " مشتمل بر جوامع ابتدایی ، جوامع دینی_ متافیزیکی و جوامع مدرن ، شاید بتوان گفت که جوامع ابتدایی مصداقی معاصر یافته اند ؛ با این توصیف اسکات لش از این جوامع که " در جوامع ابتدایی ، فرهنگ و امر اجتماعی هنوز نامتمایزند . در واقع دین مناسک آن جزء لاینفک امر اجتماعی هستند ... " . و یدالله نگاهی معترض به این وضعیت است .

روند شکل گیری شخصیت یدالله در داستان با " کاغذ : خداحافظ " به گونه ای تاثیر گذار کامل می شود و این در حالی است که پیشتر با زایش سرفه یِ هزار معنی ، به اوج خود رسیده و به گونه ای از سوی راوی مبعوث گردیده است .

داستان یدالله با متورم سازی واقعیتِ حرکتی در زندگیِ روزمره که اساساً هم آیینی است ، به ویژه در نظر به موقعیت بندی مذهب در داستان ، بنای تحول نگاه آیین گذار را به نگاه تشریحگر تبارشناس دارد . طرح این ایده در قالب داستان یدالله متضمن عدم باورمندی و تعلق ایده یِ داستان به آن چیزی است که ابژه یِ اعتراضِ مطرح شده واقع می گردد . حال می توان بررسی کرد که داستان در مسیر نشاندار شده اش و طرح ارایه شده تا چه حد پایبندی و توجیه پذیری و توفیق می تواند یابد . با بررسی دقیق فحواییِ یدالله ، مناطق و حوضه های مسکوت مانده ای به دید می آید که ناقض کلیت مطروحه یِ آن است که البته همواره حضور آنها در هر اثر زبانی را می توان از موارد ناگزیر دانست .

 

الف) روشمندی ویژه ای در به کار گیری یک سری اسامی خاصِ دارای پیشینه و پشتوانه یِ فرهنگی و مفهومی خاص همچون یدالله ، حمدالله و غیره در داستان به روشنی قابل ردیابی است . اما تمامی آنچه یدالله در قبال این پیشینه و پشتوانه در راستای اعتراض انجام می دهد ، خدشه دار نمودن حوضه یِ مفهومی آنها از طریق تزریق سطحی ترین تلقی آنتیِ آن در هر یک از حوضه ها است . این عملکرد خود متضمن پیش انگاشته ای است و آن اینکه حقیقتی یکه مفروض داشته شده و سپس با شقه شقه کردن آن و به هجو کشانیدن هر شق ، نهایتاً قصد مساله دار کردن حقیقت مورد نظر را دارد ؛ اما بدین طریق تنها آنچه مساله دار می گردد کیفیت کنشگریِ آن حقیقت است و هستی آن همچنان به انضمام تمامی مشخصه های منتسب به آن مفروض و پذیرفته باقی می ماند که این امر خود از بطن یدالله ایده یِ مطروحه را دچار تزلزل کرده و آنرا نهایتاً به مسیر خلاف مورد نظر داستان به انحراف می کشاند .

 

ب) بکار گیریِ مفاهیم معاصر در جای جایِ طرح اسطوره ایِ داستان _ اسطوره ای به سبب بکار گیریِ شیوه یِ بیان اغراق گرا که یکی از مشخصات شیوه یِ بیان اسطوره ای است _ که سعی در تدقیق زمانی روایت دارد ، در پس روایت ، منجر به شکل گیریِ روایتی دیگر می گردد که لاجرم در کنشِ مواجهه با داستان از طریق سیستم حرکتی مجاز جزء به کل گفتمان غالب عصر حاضر را وارد در جریان تداعی هایِ ایجاد شده در حین خواندن یدالله می سازد و از آنجا که تمهیدی برای ممانعت از تاثیر سلطه جویانه یِ گفتمان مذکور بر یدالله در یدالله اتخاذ نگشته است ، باز هم روند نشاندار سازیِ مفاهیم که به جهت طرح ایده یِ کلی داستان صورت گرفته است به مسیر خلاف مورد نظر داستان و همسو با گفتمان غالب عصر حاضر ، به انحراف کشانیده می شود . سبب این امر را شاید در بی توجهیِ داستان به این مورد دانست که به گونه ای شاید بتوان آنرا چنین مطرح کرد : در زبان هیچ چیز منفک و مستقل نیست . از این رو در پرداختن به زبان فی المثل در قالب خلق اثری زبانی همواره باید مراقب ردپایِ باقیمانده از هر جزء که به شدت در وهله یِ مواجهه با اثر ، محور تداعی را مغشوش می سازد ، بود .

 

ج) یکی از نقاط قوت یدالله را شاید بتوان در نشاندار کردن برخی نشانه های مالوف وپر بسامد در کاربرد روزمره یِ زبان دانست که از آن جمله فی المثل می توان به آفتابه ، مینی بوس و دوچرخه اشاره کرد . اما این امر نیز در امتداد همان برخورد ساده دلانه با زبان ، همراه با سهل انگاری مفرطی بر پا شده است ؛ چرا که مکانیزم این نشاندار سازی در اکثر موارد مبتنی بر ایده هایی است که با ایده یِ کلی داستان در تخاصم اند . در این مورد شاید بررسی یک نمونه بتواند راهگشا و روشنگر باشد .

قراردادن آفتابه به عنوان قطبی از یک وضعیت دو قطبیِ انسانی که منجر به تهی سازی این نشانه از ماهیت شی بودگیِ منضم به آن می گردد ، موجب نشاندار سازی این نشانه می شود ، به ویژه که آفتابه از نشانه های نشاندارِ بینش مرد سالار و احلیل محور است . اما مکانیزم این تهی سازی مبتنی بر ایده یِ انسان گونه انگاری رقم می خورد که این خود بر پایه یِ پیش پنداشت های دکارتی مبتنی بر حوضه بندیِ معرفت به دو قطب سوژه و ابژه می باشد ؛ و این پیش پنداشت نه تنها به صورت ضمنی ایده یِ داستان را ملغا می سازد ، بلکه هر چه بیشتر موید خلاف آن می باشد و مساله دار سازی مفهوم آیین شده یِ یدالله را به بیراهه می کشاند .

 

د) در همین راستا موارد متعدد دیگری نیز می توان برشمرد که منجر به ناکامی یدالله در به توفیق رسانیدن طرح ایده یِ قابل پذیرش شده اند . از آن جمله می توان به حضــور و فعالیت تقابل های دوتایــی بنیانیِ متافیزیک حضور اشــاره کرد که این امر نیز با بی تفاوتی داستان مواجه می شود و یا شاید از همه مهمتر التزام و تقید تام یدالله به دستور زبان که انباشتی از پیش انگاره های مخالف ایده یِ داستان است و نیز به شدت تاثیر گذار و سلـطه جوست را بتـوان به مجموعـه عوامـل مـذکور افزود . آنچنانکه نیچه می گوید : می ترسم از دست خدا خلاص نشویم ، زیرا هنوز دستور زبان را باور داریم .

 

علاوه بر این دو چشم انداز ، یدالله را می توان از چشم انداز های دیگری همچون زن در یدالله ، رنگ در یدالله ، خانواده در یدالله و غیره بررسی کرد که چشم انداز هایی وسوسه انگیزند ؛ به ویژه چشم انداز زن در یدالله به سبب برخورد کاملاً ویژه و متنوع یدالله با این مقوله .

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٥/٥

 

                                      پوستر نمایشگاه نقاشی

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٥/٥

داستان چوب کبریت خطرناک

              داستان چوب کبریت خطرناک

سوختن آرزویی بود که سی و نه تا بهش می رسیدن و یکی در حسرتش می

سوزه

اضلاع بی قاعده در تدارک اقسامی  از چهار دیوار مقوایی نفس که سنگین می

شود از بابت قرصهای جور و ناجوریست که تجویز دختر عینکی دقیقی که در

صبح چشمهاش منطق تفریق می داند

علا مات مکرر کیفیتهای آنچنانی استاندارد حک و حاکی از اعتدال و

اطمینان در مدارس معتبر امروز که شاگرد بدش نام داستان  -

با جزئیات اصلی و مرور یک مسیر میسر و ناتمام که گرداگرد حروف بی صدا

در هجای اسرار کلمات و ریل آهنی سطور می چربد

باز که می شود  - در جعبه مقوایی شدت نورِ حقایق طول و عرض که حجم

ضمخت دو انگشت غریبه را در اختفای چشمان مضطرب اندام ترکه ای ، خسته

نگاه می کند نمی بینم آنچه را بار ها به به مراتب افروزش سیگار های تکراری

و اجاقهای جاموش لحظه ای قبل از سطوح ندیق می دید

سرفه فاصله ای بود بین معلم اضلاع بی قاعده و شناسه های متغیر

نور شدید و دو انگشت غریبه آخرین اصوات ممنوع را با خود بیرون می برند

چوب کبریت خطرناک از همکلاسی متقارنش که صدف گوش می کرد و به

قوطی چشم می بست  و می شد مرغ دریایی

جماعت اضلاع بی قاعده می گویند چوب کبریت خیالاتی و دختر عینکی دقیق

باور می کند   رغبت صورت و احتمال  انگشتها به انتخاب قوت می گیرد و

دهانی که نترس عزیزم دیرو سوز دارد

شدت نور دهان را قطع می کند و رشد منفی جماعت به ثبت احوال باز ماندگی

می پردازد کافی بود فکر کند

هیچ چیز نباید علامت استاندارد حک شده بر جداره خارجی قوطی را زیر سوال

ببرد زمان گذشته بود و پسرک چیزی پرسیده بود -

حالا صدای چکش یکسان و مکرر در یُمن سه گانه کوبش عمود و اشاره است

دادگاه رسمی است  از رسوم  قدیمی قوطی -

به عدم صلاحیت انگشتها فکر کردی پسرم ؟

تکرار گشایش درب به منزله  صدور حکم بود بی آنکه پسرکِ باریک بداند که

خطر ناک شده -

مهدی بابادی
۱۳۸۸/٥/٥